۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه

نگاهي به مستند «تنها در تهران» ساخته ي پيروز كلانتري (سینمای مستند - نقد و بررسی)





فيلم مستند شخصيت نگار، نوعي از مستند است؛ كه موضوع اصلي و بُن مايه بنيادين آن چيزي نيست جز يك انسان، كه هم مي تواند زنده باشد، هم مرده؛ شخصيت مورد پردازش را هم، اعم از مرده يا زنده را مي توان در يك طبقه بندي كلي به 2 دستة زير تقسيم نمود:

الف) شخصيت هاي مشهور

ب) شخصيت های معمولي كه انگار اصلاً لازم نيست تا انساني باشند شهره. آنها
مي توانند آدمهايي ساده باشند، از اطراف و اكناف ما، تا با غور كردن در ايشان؛ بتوانيم مثلاً به اوضاع اجتماعي، اقتصادي و حتي رفتار شناسي اجتماعي زمان آن شخصيت پي برده و شناختي نسبي نسبت به دوره و زمان شخصيت مورد بحث پيدا كنيم.

البته اين نكته قابل ذكر است كه به اين دسته از افراد - شخصيت هاي معمولي- خيلي كمتر توسط فيلمسازان مستند پرداخته شده، در حالي كه نقش بسيار مهم بررسي اين قشر از اجتماع براي ثبت شدن رفتارهاي يك طبقه، يا يك ردة شغلي و هزاران نكته ديگر براي هيچ كس پوشيده نيست.

و اما شخصيت هاي مشهور كه به دور از جانبداري هاي اخلاقي به 2 دستة مثبت و منفي تقسيم مي شوند؛ و البته در اين رابطه، فيلمهاي زيادي از شخصيت هاي مختلف فرهنگي، هنري، سياسي، علمي، تاريخي، اجتماعي، اقتصادي، ورزشي و غيره هم ساخته شده است.


حال با وجود طبقه بندي فوق اين مسئله مطرح است كه آيا شخصيت مشهور مورد نظر فيلمساز چه مثبت و چه منفي، البته باز ذكر مي كنم بدون طبقه بندي اخلاقي، در قيد حيات است يا خير.

و باز اين سئوال و هزاران سئوال ديگر كه آيا فيلمساز تا چه حد و اندازه مي تواند، مثلاً به يك شخصيت سياسي زنده و هم عصر با خود نزديك شود، تا چه حد
مي تواند همة مسائل را در مورد او بازگو كند و اينكه فيلمساز در چه جامعه و در
چه شرايطي زندگي مي كند هم شرطي است، مهم. ما آدمي مثل هيتلر را فرض مي گيريم و فيلمهايي كه در رابطه با او ساخته شده، ولي در كداميك از فيلمها، شخص «هيتلر» يا حتي سياستمداران بزرگ ديگر با فيلمساز، راحت و بدون مراتب خاص و ويژه به گفتگو نشسته اند و البته مي دانيم از اين دست نمونه ها بسيار معدود است، به نمونه فيلم مستندي كه اليور استون از فيدل كاستدو ساخته و نمونه هاي ديگر.


و حتي گاه ما تأثير اين گونه از مستندها را بر شخص مشهور موضوع شده و هم عصر با فيلمساز مي بينيم، به نمونه فيلم مستندي که از نقاش آمريكائي «جكسون پولاك» ساخته شده، و پولاك بعد از ديدن فيلم، كار و نقاشي های خود را آثاري
بي ارزش و بي مايه ديد و گويا اين فيلم چشم سومي شده بود، يا شايد راهگشایي تا مسير و نگاهي نو را براي جكسون پولاك به ارمغان آورد.

از سوي ديگر شخصيت هاي منفي هم عصر با فيلمساز، كه پرداخت به آنها اين سئوال را در ذهن ايجاد مي كند كه تا چه اندازه ساخت چنين فيلمي براي فيلمساز، شدنی است و هزاران مشكل و سئوال كه در بحث ما جايي براي بازگو كردن آنها نيست و اين خود چالشي است كه مستند ساز شخصيت نگار با آن رو به روست.

همانطور كه قبلاً گفتيم شخصيت ها يا در قيد حيات هستند و يا ديگر در زمان زندگي فيلمساز زنده نيستند. در هر دو مورد فيلمساز، نيازمند يك سري منابع است، كه اين منابع عبارتند از منابع نوشتاري از جمله كتاب، مقالات، روزنامه ها، اسناد، مصاحبه هاي نوشتاري و هر منبع نوشتاري ديگر كه در راستاي معرفي موضوع مورد بحث توسط فيلمساز مورد نياز و مهم باشند و ديگري منابع تصويري است، از جمله عكس، اسلايد، نقاشي، فيلم و غيره. بنابراين در رابطه با شخصيت هايي كه به لحاظ زمان به گنجينة تاريخ پيوسته اند و از نظر زماني قبل از اختراع سينما و عكاسي مي زيسته اند؛ كار براي فيلمساز در راستاي يافتن و ارائه منابع تصويري از شخصيت، بسي سخت و دشوار بود، و شايد منبع تصويري او نقاشي و يا طراحي باشد، بر ديواري، يا بر برگه ي كتابي يا سفرنامه اي؛ كه البته از تكنولوژي و نرم افزارهاي جديد در سينما نبايد غافل بود كه خود تا حدي بخشي از مشكل مورد نظر را برطرف مي كند؛ از طريق بازسازي ها و هزاران جلوه ي تصويري خاص ديگر. و اما موضوع بحث ما بعد از اين مقدمة كوتاه فيلم تنها در تهران است ساختة پيروز كلانتري به سال 1377.

اين فيلم يك فيلم شخصيت نگاري است در مورد بازيگر زني به نام «بهناز جعفري» در زماني كه او- «بهناز جعفري»- 24 ساله است و به لحاظ شهرت در بازيگري چندان مطرح نيست و تازه در ابتداي مسير پيشرفت و مشغول به انجام پروژة پايان نامة مقطع كارشناسي است.

فيلم با نماي متوسط از «بهناز جعفري» در يك آتيله عكاسي شروع مي شود، گفتگوي او با عكاس كم كم بهناز جعفري را كه بعد كودك او قوي است معرفي مي كند.

«بهناز، خطاب به عكاس مي گويد: «آقاي ناجي يك عكس 18 سالة معصوم كوچولو» انگار 18 سالگي بهترين و شادترين لحظة زندگي است از نگاه او، و فيلمساز با آغاز كردن فيلم به اين شكل، يعني در يك آتليه عكاسي نوعي ثبت شدن و فیکس شدن اين مقطع زماني از زندگي «بهناز جعفري» را كه قرار است مثل يك عكس در گنجينة تاريخي سينماي مستند كشور باقي بماند، به بيننده ارائه مي كند.

نريشن بر روي «بهناز جعفري» در حالي كه او مقابل دوربين، حالت هاي گوناگون مي گيرد شروع مي شود و به ا ين شكل شخصيت به بيننده معرفي مي شود:

«بهناز جعفري 24 ساله متولد تهران، رشته ادبيات نمايشي را گذارنده و در تدارك نوشتن پايان نامه اش دربارة زن در آثار استرينبرگ است. تنها فرزند يك خانوادة كم عمر، 5 ساله بود كه پدرش از خانواده جدا شد و 3 سال پيش مادرش را از دست داد او حالا تنها است و در برنامه هاي تلويزيوني و فيلم ها بازي مي كند و زندگيش را از اين راه مي گذارند.»

به اين شكل ما شمه اي كلي دريافت مي كنيم، از دختري كه تنها زندگي مي كند و علت تنهايي را فيلمساز به سادگي براي بيننده بازگو مي كند؛ بدون زياده گويي و در ايجاز كامل در قالب چند كلمه.

در ادامه مي بينيم كه «بهناز جعفري» به آقاي «ناجي»- عكاس- مي گويد:

«اين عكس را براي خودم بگير مي خوام خودم باشه» و باز تأكيد كه عكس سياه و سفيد گرفته شود. حال خنده از چهره ي او رخت بربسته و اين تصوير، روي ديگري از شخصيت مورد نظر- «بهناز جعفري»- را براي ما نمايان مي كند؛ اندوه و بازخوردي از تنهايي پررنگ در زندگي «بهناز جعفري».

او- «بهناز جعفري»- ، دختري كه تازه شروع به نقش آفريني جلوي دوربين هاي تلويزيوني كرده، كمي مرا به اين انديشه فرو مي برد كه تا چه اندازه در اين فيلم در مقابل دوربين پيروز كلانتري خود «بهناز جعفري» است. بدون ايفا نقشي و يا فرو رفتن او در قالبي.

البته بايد اين نكته را متذكر شد كه ما در اين فيلم ما، تا اندازه اي لايه ي ظاهري زندگي بهناز جعفري را مي بينيم و فيلمساز هم، تلاشي نكرده يا نخواسته، تا به نكات و ظرايف زندگي خصوصي «بهناز جعفري» رسوخ كند، فيلمساز خود به عنوان يك مشاهده گر بيروني شخصيت را دنبال مي كند، و فقط در شروع فيلم نريشني جهت معرفي شخصيت ارائه مي كند، كه از بيرون به فيلم وارد شده ولي در بقية فيلم خود شخصيت، مَن راوي است و براي دوربين درد و دل مي كند تا از طريق گفتگوها بيشتر ما را با خود همراه سازد و شناختي كلي از خود به ما ارائه دهد.

بعد از آتليه عكاسي نام فيلم در بك گراند سياه پديدار مي شود و سپس «بهناز جعفري» ديده مي شود، در خودرويي كنار پنجره نشسته و دست چپ را از پنجره بيرون آورده، اين تصوير و لطافتي كه در حسن غالب صحنه ديده مي شود، خط ربطي مي شود، براي رسيدن به محل كار «بهناز جعفري»، كلاس آموزش تئاتر به دختران نوجوان.

فيلمساز در تصوير سازي زندگي «بهناز جعفري» سعي بر اين داشته تا به سادگي با نگاه از دريچه ي دوربين به لحاظ فرم، كادر و نور به نوعي، نگاه ناظري بي دخل و تصرف را ارائه دهد.

نماي اتوبوس، باز خط ربط بعدي فيلم براي جا به جايي «بهناز جعفري» به منزل شخصي خودش مي شود، و مي بينيم فيلمساز سعي مي كند در مسير حركت با او لحظه اي از وي غافل نشود. او- «بهناز جعفري»- وارد خانه مي شود، نامه ايي پشت در است، آن را برداشته از پله ها بالا مي رود. و باز من راوي داستان؛ از زبان خود دليل تنها زندگي كردنش را در يك خانة 90 متري اجاره اي بازگو مي كند، اين كه هم اتاقي او براي ادامه تحصيل به هند رفته و غيره.

صحنة زيبايي كه در اين سكانس قابل توجه است، وارد كردن شخص سوم است از طريق صدا، كه گويا نويسندة نامه است و انگار همان هم اتاقي بهناز، كه اين بار جاي دروبين نشسته، پشت در اتاق خواب بهناز، و او را صدا مي كند و به اين بهانه دوربين وارد اتاق مي شود، انگار اينجاست كه دوربين اجازة ورود پيدا مي كند.

چون حريم، حريم شخصي تري است و دوربين براي ورود به اتاق خواب اجازه مي خواهد و فيلمساز، بهانه ي زيبايي ارائه مي كند براي وارد شدن به اتاق خواب و از اين طريق حضوري زنده مي دهد به نويسندة نامه.

بهناز جعفري سپس از كودكي اش مي گويد، عكس دوران كودكي را نشان مي دهد، پدري كه علامت ضربدر قرمز روي عكسش خرده شده، و مادري كه بهناز جعفري از او با اندوه ياد مي كند، در مقابل حس بي تفاوتي كه نسبت به پدر را ارائه مي دهد. پدري كه در 5 سالگي خانواده را ترك كرده و از آنها جدا شده.

در صحنة بعدي بهناز عكس دختر بچه اي را در دست گرفته و مي گويد:

«اين بَچَمِه، ولي بابا نداره». گويا تمامي دوران بدون پدر بودن خود اوست انگار همه چيز در اين اتاق برگشتي است به كودكي «بهناز» و فيلمساز توانسته در كمترين توضيح، شخصيت را معرفي كند و ابعاد روانشناختي او را روشن سازد.

او- «بهناز جعفري»- از ميزان درآمدش، بي كاري هايش، تنهائي هايش، مشغول شدنش به كاري غير از بازيگري براي در آوردن مخارج زندگي حرف مي زند و اينها در حين پرسه زدن بهناز در آشپزخانه گفته مي شود و اين نكته قابل توجه است كه دوربين حس غريبه بودن را در وي ايجاد نكرده است.

كمي پيشتر مي رويم، سكانس تريا، بهناز و 2 دوست ديگرش كه نمايندگاني هستند از جامعة زن ايراني، دختر مجردي كه در خانة پدري است و تمام تلاشش را راستاي پيشرفت است در كار و در تحصيل تا قبل از ازدواج، او ازدواج را يك مانع مي داند كه ديگر به او اجازة پيشرفت نمي دهد؛ همچنين گوشزد هم مي كند كه بايد تابع فرامين و مقررات خانة پدري باشد.

دوم، زن متأهلي است كه يك فرزند دارد و خانه دار است و خودش را به نوعي فنا شده در خانواده مي بينيد و بچه را عاملي براي عدم توانايي در قبول كار بيرون از منزل مي داند با وجود تحصيلات عالي، و بهناز جعفري دختري كه مجرد است و تنها زندگي مي كند؛ او هم از شرايط موجود راضي نيست.

در اين سكانس چيزي كه وجود دارد، نگاه يك جانبه اي است كه در سكانس موج مي زند و اين سئوال مطرح مي شود كه چرا زن جامعة ما، كانون خانواده و ازدواج را مانعي مي بيند، براي رشد كردن، براي پيش رفتن، و كمتر احساسِ شادي مي كند، از رسيدن به مقطع ديگري از زندگي و مسئوليت مادر بودن و همسر بودن. آيا اين آگاهي يافتن زن است از حق و حقوقي كه او احساس كرده از او ضايع شده يا يك برداشت اشتباه و خطا است و يك انحراف ذهني نسبت به كانون خانواده.

اين بحث، بحثي مفصل و اساسي است و فيلمساز هم در اين سكانس چيزي بيش از اين چيدمان ذهني به بيننده ارائه نمي دهد. ولي ترتیب دادن اين سكانس خود القاء كنندة ذهنيت عمومي جامعة زن تحصيل كرده ايراني است، كه خطا يا درست بودنش جاي بحث و بررسي بيشتري دارد.

«بهناز جعفري» در اين سكانس خودش را از دو دوست ديگر متفاوت مي داند و تنها راه حل مشكل خودش را دانستن مي داند، در حالي كه در جايي ديگر در فيلم گفته كه از دانستن مي گريزد. او مي گويد: «نه اخبار گوش مي دهم نه كتاب مي خوانم، چون فكرم را مشغول مي كند و ممكن است يك سال به آن فكر بكنم».

اين گفته، از يك سو حساسيت روحي اش را نمايان مي كند و از سوي ديگر گريز از انديشيدن، دانستن و فهميدن جامعه كه لازمة روح خلاق يك هنرمند است.

در صحنه اي ديگر متني از نمايشنامه اي خوانده مي شود و اينجا باز نقش منفي و نوع نگاه يك مرد در ارائه عشق و علاقه نسبت به زن بيان مي شود و اين بار اين صحنه كه گويا زياده گويي فيلمساز است و بزرگ نمايي قضية مرد بودن و زن بودن كه كمي صحنه را از نظر من نچسب و شعار زده كرده است.

«بهناز جعفري» براساس تصاويري كه ارائه مي شود توسط فيلمساز؛ در يك نقطه ی گذار است. نمي داند بايد ازدواج بكند يا نكند، خواستگار پيشنهادي را با نوع رفتارش پس مي زند و اين را پاي اين مي گذارد كه دوست دارد خودش باشد، و حتي گاهي در اين خود بودن اغراق مي كند، در صحنة ديگري كه براي تست بازي مراجعه مي كند از اينكه بايد انتخاب شود گلايه دارد از اين كه هر چه گفته مي شود بايد بپذيرد، تا بتواند يك نقش بگيرد، گلايه دارد و اين به زيبايي در سكانس پاياني فيلم ديده مي شود.

صحنه عاطفي كه بهناز به گريه مي افتد و انگار صداي خفه شده در گلو و اندوه و گلايه او است از زندگي كه بي پروا در اين صحنه بيرون ريخته مي شود و مي گويد:

«هر چي باب ميل خودت نيست، اينكه بايد خودتو تطبيق بدي با همه چيز»

و اين چيزي نيست، جز ذهن گريز جوي انسان از قيد و بندهايي كه هنجارهاي اجتماعي تو را مجبور به پذيرفتن آنها مي كند. اينكه در طول فيلم «بهناز» مي گويد دوست دارد راحت باشد، وقتي توي خيابان راه مي رود دوست دارد هر حركتي را كه شايد در ذهن عمومي جامعه پسنديده نيست انجام بدهد، ولي، شناخته شدنش توسط مردم او را در قالب ديگري مي ريزد، خود نمونه اي است از حس گريز كه خود بحثي است مفصل به لحاظ روانشناختي.

بعد از صحنه ي گريستن بهناز؛ فيلمساز باز روح بي پرواي پر شر و شور «بهناز» را در قاب چند تصوير از او، كه در حال گرفتن حالتهاي مختلف جلوي دوربين است به بيننده نشان مي دهد. صداي بهناز جعفري كه مي گويد:

«دلم مي خواد آروم بگيرم. دوست دارم اونهايي كه دوستشان دارم دوستم داشته باشند. گاهي مواقع هم يك گوشی گير می آرم و مي گم، اين منم بهناز جعفري 24 ساله متولد تهران فرزند ...»

و تصوير با حركت به سمت بالا از روي يك ماشين در خيابان، شهر شلوغ تهران را در قاب مي گيرد و با معرفي مجدد «بهناز جعفري» كه اين بار از زبان خود «بهناز» شنيده مي شود، فيلم سرانجام، پايان مي پذيرد.

شهلا تاجیک

شناسنامه ی فيلم «تنها در تهران»

نويسنده و كارگردان: پيروز كلانتري

بهناز: بهناز جعفري

مدير تصويربرداري: مرتضي پورصمدي

تدوين: مصطفي خرقه پوش

صدابردار: عباس رستگارپور

مدير توليد: ناهيد رضايي

تهيه كنندگان: شركت فيلمسازي ديد - پيروز كلانتري

توليد- 1377

مدت زمان 24 دقیقه

تاجری یهودی به روایت شکسپیر (نگاهی به فیلم تاجر ونیزی) (سینمای خانگی)

حتی اگر با نمایش هم میانه ی خوبی نداشته باشید، این روایت از نمایشنامه ی «تاجر ونیزیِ» «ویلیام شکسپیر» می تواند در هنگام دیدن، لحظات جذاب و خوبی را برای شما فراهم کند. منظورم فیلم «تاجر ونیزی» محصول سال 2004 آمریکاست. از دلایلی که برای اثبات این گفته ی خود می توانم نام ببرم، یکی نوع تبدیل روایت نمایشی این اثر، به یک روایت سینمایی است، که خود تحت تاثیر چند عامل اصلی است. از این عوامل می توان به شخصیت پردازی این اثر پرداخت، امری که در عین وفاداری کامل به نمایشنامه سعی شده که در آن، شخصیت ها را امروزی تر و ملموس تر کند. به عنوان مثال در شروع فیلم، رفتاری که از سوی مسیحیان با یهودیان انجام می شود و یکی دو عامل دیگر که در فیلم خواهید دید، کنش های شخصیت های منفی مثل شایلوک را در بعضی اوقات مدلل و حتی درست جلوه می دهد. و او را از یک شخصیت سیاه به پرسناژی خاکستری تبدیل کند. از محاسن دیگر کار می توان به بازی چشمگیر و زیبای «آل پاچینو» اشاره کرد. بازیی که انگار تمام رفتارهای غیرانسانی شخصیتی مثل شایلوک را باور پذیر، به دور از بزرگ نمایی و گاهی حتی عادی و موجه می سازد. نکته ی قابل تامل فیلم که نگاه شما را از لحاظ تاریخی نیز نسبت به شرایط آن زمان ونیز آگاه تر می سازد. بررسی تاریخی بستری است که داستان در آن به وقوع می پیوندد، و همان طور که گفته شد، اطلاعات شما در باب ونیز آن زمان و رابطه ی یهودیان و مسیحیان آن مکان را افزایش می دهد.

دیگر نکته ی مهم این فیلم، طراحی صحنه و لباس بسیار خوب آن است، که مشخصاً در مورد آن تحقیقات کامل صورت گرفته تا شما در هنگام دیدن فیلم واقعاً خود را در آن قرن و در آن زمان و مکان احساس کنید.

همچنین این طراحی لباس گویی برای هر شخصیت، به طور مجزا و متفاوت است و طراح لباس بر اساس شخصیت، طرز فکر و نوع زندگی آن کاراکتر، به انتخاب رنگ لباس، مدل آن و دیگر مسائل پرداخته است.

دومین مطلب مهم که در طراحی صحنه به چشم می خورد، ایجاد فضایی کاملاً حقیقی و دور از بزرگ نمایی های تئاتری است. مثلاً در خانه ی پرنسس جوان، کف پوش قدیمی و حتی پوسیده، در و دیوار رنگ پریده و مسائلی از این دست، با وجود پرنسس بودن صاحب آن، باعث باور پذیرتر شدن فضا و در نتیجه روایت می شود. اما نکته ی دیگری که نباید از قلم بیفتد صحبت راجع به نسخه ی موجود در کلوپ های ویدئویی و چگونگی دوبلاژ اثر در آن است. دوبلاژ این فیلم علی رغم حضور و شنیدن صداهای نام آشنا و حرفه ای در آن، آن طور که باید و شاید، با اصل فیلم مچ نیست و حتی به دید من در بازی آل پاچینو نیز تاثیر گذار بوده و زیبایی های آن را حتی تا حدی محدود می کند. به همین جهت پیشنهاد می کنم، نسخه ی زیرنویس شده ی فیلم را ببینید.

سروش بیدار

شناسنامه:

عنوان اصلی فیلم: The Merchant of Venice

عنوان فیلم به فارسی: تاجر ونیزی

کارگردان: مایکل ردفورد

فیلمنامه: مایکل ردفورد بر اساس نمایشنامه ای از ویلیام شکسپیر

بازیگران: آل پاچینو، جرمی آیرونز، ژوزف فاینس، لین کولینز ، زلیخا رابینسون ، کریس مارشال

تدوین: لوسیا زوچتی

محصول: 2004 آمریکا – ایتالیا – لوکزامبورگ - انگلستان



راه کارلیتو، راهی اجتناب ناپذیر (سینمای خانگی)


وقتی DVD را در دستگاه گذاشتم، منوی تصویری دیسک، آنونسی از فیلم را نمایش داد. در حین تماشای آنونس، با گریم و چهره ای متفاوت از «آل پاچینو» روبرو شدم. همچنین چهره ای خاص از «شون پن». به همین جهت خیلی بیشتر از قبل ترغیب به دیدن این فیلم، یعنی فیلم «راه کالیتو» شدم و سریعاً دکمه ی Play را فشار دادم.


فیلم تمام شد. تیتراژ پایانی هم به پایان رسید. اما ذهن من در حالتی مثل شوک، تا ساعت ها مشغول بازبینی و بررسی تمامی جزئیات فیلم بود و اگر بگویم این ساخته «برایان دی پالما» در حد یک شاهکار بزرگ بود، آن چنان مبالغه نکرده ام. البته جایز الخطا بودن در این کار هم وجودِ اجتناب ناپذیر خود را تثبیت کرد و بودن معایبی جزیی در این فیلم را موجه می کند. حال با این همه (به صورتی که خط داستانی فیلم لو نرود، سعی خواهم کرد شما را در زیبایی های آن چه در این فیلم دیده ام شریک کنم.


اولین نقطه ای که می توانم از آن به عنوان آغاز رشته ی کلام استفاده کنم، فیلمنامه ی تراژیک – دراماتیک و پرحادثه این اثر است. طبق غالب مرسوم بیشتر آثار تراژیک، چکیده یا بخشی از فرجام داستان را در آغاز اثر تماشا می کنیم تا برای دیدن اثر تا حدی آشنایی قبلی پیدا کنیم. در این فیلم نیز چنین اتفاقی رخ می دهد، پس از این آغاز راوی فیلمنامه، من راوی ای است که در برخی موارد جای خود را به دانای کل می دهد این مطلب یعنی در بند قوانین کلاسیک روایت نبودن، خود موجب راحتی و روان بودن فیلمنامه این اثر شده است. از دیگر نکات فیلمنامه می توان به شناخت نویسنده نسبت به محله ها و فرهنگ حاکم بر آنها که مهمترین عامل برای شناخت کامل شخصیت ها و فضای حاکم بر روابط آنهاست اشاره کرد. شناختی که شخصیت پردازی بر اساس آن شکل گرفته و ما می توانیم کنش ها و واکنش های انسان ها را به راحتی قبول کرده و حتی لمس کنیم؛ اما برای کسانی که نحوه ی کارگردانی را مهمتر دانسته و در پی آگاهی نسبت به آن هستند باید بگویم دکوپاژ و پشت هم نشینی پلان ها، همراه با تدوین، بیشتر بر اساس روانی شخصیت ها تنظیم شده و هماهنگی آن با بافت نمایشی اثر مشهود و در بیان روایت تاثیر گذار است. نکته ی بسیار بارز دیگر مدیریت و هدایت کلیه ی عوامل سازنده ( که در پایان نوشته به معرفی شان خواهم پرداخت) از سوی فیلمساز خود سببی است برای حرکت همه جانبه مشترک عوامل برای رسیدن به هدفی که متنج به ساخت فیلمی با ظرفیت ها و ظرافت های «راه کارلیتو» می شود و این همه شکل نمی یافت جز با دیدن همکاری همه ی اجزا و عوامل به عنوان مثال بازی تاریخی، درونی و بسیار زیبای آل پاچینو که به عقیده ی من یکی از شاهکارهای او به شمار می رود. همچنین فیلمبرداری شکیل، موسیقی تاثیر گذار و تدوین موثر در زیباتر شدن روایت از دیگر عوامل مکمل در زیبایی این اثر است.


در آخر باید بگویم، که همین قدر می دانم، که هر چه در این متن نوشته شود، و هر چه درباره این اثر توضیح ارائه شود باز نمی توان بدون مشاهده ی فیلم به ظرفیت ها و داشته های آن پی برد. پس دلیل پیشنهاد دیدن این فیلم از سوی نگارنده را پس از مشاهده ی آن بیشتر و بهتر درخواهید یافت.


سروش بیدار

شناسنامه:

عنوان اصلی فیلم: Carlito’s way

عنوان فارسی: راه کارلیتو

کارگردان: برایان دی پالما

فیلمنامه: ادوین تورس (داستان)

دیوید کوئپ (فیلمنامه)

بازیگران: آل پاچینو ، شون پن، پنلوپه آن میلر، اینگرید راجرز، لوییز گوزمن، جیمز راب هورن، جوزف سیراوو

تدوین: کریستینا بودن

بیل پانکو

تولید سال : 1993 میلادی

روایتی از در هم نشینی خیر و شر (نگاهی به فیلم مخمصه ساخته مایکل مان) (سینمای خانگی)

روایتی از درهم نشینیِ خیر و شر (نگاهی به فیلم مخمصه ساخته مایکل مان)

فیلم شروع که می شود، در کنار هم آمدنِ نام «آل پاچینو» و «رابرت دنیرو» در تیتراژ، خود بهانه ی بسیار خوبی است برای نشستن و پی گیری دقیق تر فیلم، اما پس از پایان تیتراژ ویژگی های بسیار دیگری نیز که در جذابیت این اثر تاثیر گذار است نمایان می شود. به عنوان مثال، فیلمنامه ی اثر که دارای نکات مثبت زیادی است. از روایت گرفته تا شخصیت پردازی و حتی صحنه ی پایان فیلم.

روایت در این اثر، کاملاً بر پایه ی رفتار شخصیت ها نظام یافته و از دخالت های تصنعی نویسنده، برای گیشه ای تر شدن کار، اثری نمی باشد و خود این مساله حاکی از شناخت کامل نویسنده از شخصیت های اثرش می باشد. اما از ویژگی های این شخصیت پردازی اگر بخواهم بنویسم، باید قبل از هر چیز، به نگاهِ مدرن و حقیقی فیلمنامه نویس اشاره کنم، نگاهی که تمام شخصیتها را خاکستری و به دور از قضاوت های یکسویه و تخت (که اغلب در آن، پلیس پاک ترین انسان، و تبهکار، پست ترین انسان، نمایش داده می شوند.) به ما نشان داده است.

به عنوان مثال، «وینسنت هانا» با بازی «آل پاچینو» پلیسی است که وقتی با مجرمی مثل «نیل مک کولی» با بازی «رابرت دنیرو» روبرو می شود؛ از زرنگی و ذکاوت بالای او بسیار لذت برده و زندانی کردن او را آن چنان خوشایند نمی بیند. به همین دلیل، در یک دیدار دوستانه از او می خواهد که به تبهکاری ادامه نداده، تا او مجبور به دستگیریش نشود، هم چنین «مک کولی» تبهکاری است که در هنگام دزدی، از ریختن خون انسان های بیگناه می پرهیزد، و حتی زمانی که یکی از افراد او کسی را می کشد، آن چنان برایش غیرقابل تحمل است که دیگر حاضر به همکاری با آن شخص (برای کارهای بعدی) نمی شود. اما از محاسن دیگرِ خاکستری بودن شخصیت ها، اگر بگویم باید به این نکته اشاره کنم که روایت فیلم بسیار حقیقی و نزدیک به دنیایی است که ما در آن زندگی می کنیم، و به همین دلیل، مخاطب از دیدن آن لذت بیشتری می برد تا از روایتی مصنوعی از یک قهرمانِ مثبت و ضد قهرمانی منفی.

پس از فیلمنامه، باید به کارگردانی اثر اشاره کرد. یکی از نقاط قوت کارگردانی این اثر، میزانسن ها و نوع دکوپاژ آن است، که در یک صحنه ی درگیری خیابانی، به شکلی برجسته فیلم را بسیار متفاوت با یک اکشن تجاری نموده، آن چنان که مخاطب در هنگام دیدن این صحنه، خود را در میان درگیری حس کرده و با شخصیتها همراه و همگام می شود.

البته لازم به ذکر است که تدوین هنرمندانه ی این صحنه، کم نقش مهمی در زیبایی آن، ایفاء نمی کند. تند شدن ضرباهنگِ تدوین و پشت هم نشینیِ به جای تصاویر. در تعقیب و گریزها، از عوامل اصلی در زیباتر شدن این صحنه است.

از ویژگی های دیگر این فیلم، که به واقع تاثیر زیادی در زیباتر شدن آن دارد، بازی بسیار درونی و باورپذیر «رابرت دنیرو» و «آل پاچینو» است ، مطلبی که اگر هم به آن اشاره نمی کردم، شما با دیدن نام این دو بازیگر پی به آن می بردید.

در آخر باید به صحنه ی پایان فیلم اشاره کنم، صحنه ای که دست کم تاثیر زیادی روی خود من داشت، صحنه ای که در آن به این درک رسیدم که پلیس، تبهکار ، جانی، فاحشه، فقیر، دارا، همه و همه تحت هر نامی، انسان هستند و صاحب تمام حقوقی که یک انسان می تواند داشته باشد.

درباره ی آن بیش از این توضیح نمی دهم، تا لذت دیدن فیلم را از شما نگرفته باشم.

سروش بیدار

شناسنامه:

عنوان اصلی فیلم: Heat

عنوان فیلم در ایران: مخمصه

کارگردان: مایکل مان

فیلمنامه: مایکل مان

بازیگران: رابرت دنیرو، آل پاچینو، وال کیلمر، جان وایت، تام سیزمو، دیانا ونورا، امی برنمن، اشلی جاد، میکلتی ویلیامسون

سال ساخت : 1995 میلادی – آمریکا

نگاهی به فیلم نفوذی ساخته مایکل مان (سینمای خانگی)

یکی دیکر از فیلم های «مایکل مان»، کارگردان فیلم «مخمصه»؛ اثری است، با نام «نفوذی» محصول سال 1999 ، آمریکا؛ که حقیقتاً می تواند مخاطب خاص و عام را، برای گذراندن یکی – دو ساعتِ لذت بخش، یاری کند.

حال دلایلم برای گفته ی بالا را اگر بخواهید، با بررسی چگونگی اجزای اصلی تشکیل دهنده ی فیلم، برایتان بازگو می کنم.

فیلمنامه: فیلمنامه ی این فیلم، روایتی است از درگیری انسان هایی که برای افشای حقیقت در مقابل سرمایه داران و قدرت گرایانی که از زد و بندها و نشاندن روابط به جای ضوابط، در جهت منافع خویش استفاده می کنند.

مسأله ای که در تاریخ دیده نشده. بلکه بارها و بارها و در هر قومی شاهد آن بوده ایم.

از محتوا که بگذریم، چگونگی این روایت، خود مطلبی است در خور توجه، به عنوان مثال در شخصیت پردازی این فیلمنامه، نویسنده با استفاده از فویل (Foil) یا به عبارتی پیش فرض ها و مقدماتی را در جریان فیلم به شما، ارائه می کند تا شما با شناخت بیشتری نسبت به شخصیت ها فیلم را ببینید و حرکات و افعال کاراکتر، در طول فیلم، برای شما (با توجه به شناخت قبلی) باور پذیر بوده و تعجب بر انگیز نباشد. از دیگر ویژگی های این فیلمنامه، سادگی و راحت بودن روایت است. به این معنا، که نویسنده، خود را درگیر چون و چراهای بی مورد نکرده، و با اتکاء به شناخت کاملی که از شخصیت ها داستانش داشته، روایت را به دست آنها سپرده، تا اثرش، درگیر مسائلی چون واکنش های ساختگی و غیرقابل باور و استفاده نابجا از عنصر اتفاق (که به شدت روایت را سطحی و دم دستی می کند) نشود.

به همین دلایل، در این فیلم، شما با روایتی، روان، زیبا و دارای گره و تعلیق هایی درست و به جا روبرو می شوید و لازم به ذکر این نکته نیست که همین عوامل، می تواند یک طرح خام را به اثری جذاب و دیدنی تبدیل کند.

اما چگونگی پیاده سازی این فیلمنامه، بر روی پرده ی سینما یا به عبارتی کارگردانی اثر، نیز خود مقوله ای است که نقشی اساسی و مکمل در هر روایت ایفاء می کند.

از ویژگی های کارگردانی این فیلم، می توانم از تاثیر میزانسن ها و دکوپاژ کارگردان بر روی اثر شروع کنم. میزانسن های «مایکل مان» در این فیلم، تا حدودی با میزانسن های فیلم «مخمصه» متفاوت است، میزانسن های پر حرکت و پیچیده ای که هر لحظه در تعامل با احساس و درون مایه ی حاکم بر صحنه، محتوای روایت را برای شما ملموس تر می کند؛ در فیلم نفوذی نسبت به موضوع فیلم متفاوت شده. به نوعی دیگر، اما باز هم در تعامل با محتوا، یاری رسان، روایت هرچه بهتر اثر می شود.

از دیگر زیبایی های این فیلم، باید به بازی بسیار قوی «آل پاچینو» در نقش یک تهیه کننده ی متعهد تلویزیونی، و هنرنمایی «راسل کرو» در نقش دکتر شیمیدانی که به دلایلی، خود و خانواده اش را در معرض مرگ می بیند، بسیار دیدنی و باورپذیر است، ضمناً ترکیب «پاچینو» و «کرو»، در این فیلم، زوج خوبی را به نمایش می گذارد تا شما، هر چه بیشتر درگیر و مجذوب کار شوید.

در آخر نیز شناسنامه ی این اثر را خواهید دید، شناسنامه ای که تک تک افراد تشکیل دهنده ی آن، نقش خود را به خوبی ایفاء کرده اند.

البته باید بگویم که صحت نوشته ها و مطالبی که در این متن با آن مواجه شدید را، فقط با دیدن این فیلم درک خواهید کرد.

سروش بیدار


عنوان اصلی فیلم: The Insider

عنوان فیلم به فارسی: نفوذی

کارگردان: مایکل مان

فیلمنامه: ماری برنر (مقاله)

اریک روث و مایکل مان (فیلمنامه)

بازیگران: آل پاچینو - راسل کرو - کریستوفر پالمر - دینا ونتورا - فیلیپ بیکر هال

تدوین: ویلیام گلدن برگ - دیوید راسن بلوم - پل رابل

محصول: آمریکا 1999

نود دقیقه هیجان (نگاهی به فیلم 88 دقیقه) (سینمای خانگی)

نود دقیقه هیجان (نگاهی به فیلم 88 دقیقه)

روانشناسی و پرداختن به ساختار پیچیده ی روان انسان، محوری است که اتفاقات فیلم هشتاد و هشت دقیقه، حول آن می چرخد.

حالا یک داستان پلیسی پر از گره و تعلیق های مهیج، وقتی با آن ادغام شود، حداقل برای طرفداران فیلم های مهیج، لحظات خوبی را به همراه خواهد داشت.

فنون و ویژگی هایی که در این فیلم، برای نشاندن مخاطب، در برابر پرده ی سینما، یا صفحه ی تلویزیون به کار رفته، بسیار است، که در این جا به مهمترین آنها اشاره خواهم کرد. در فیلمنامه ی این اثر، از همان ابتدا، گرهی اصلی ایجاد می شود، که تا پایان فیلم، ذهن شما به شدت برای حل کردن آن، درگیر می شود. آن گره فهمیدن هویت شخصی است که دکتر گِرَم با بازی «آل پاچینو» را تهدید به مرگ می کند.

در طول فیلم، شاید شما به همه ی اطرافیان و حتی همه ی شخصیت های فیلم شک کنید، اما هیچگاه، این خلاف یا درست بودن حدس شما، برایتان مشخص نمی شود، تا مدام با اثر درگیر بمانید. این تعلیق های دمادم از بزرگترین ویژگی های فیلمنامه است.

اما کارگردانی خوب اثر، با میزانسن های سریع و پرحرکت و دکوپاژی هم سو با فضای مهیج داستان، که پرحرکت و بیشتر با نماهای بسته تنظیم شده، در تهییج شما، بسیار اثرگذار و موثر است.

از دیگر ویژگی های این اثر، می توان به بازی درونی و درگیرانه ی آل پاچینو اشاره کرد. بازی بسیار دیدنی و مثل همیشه متفاوت با دیگر نقش های او که به واقع با حرکات و نوع نمایشش، از یک دکتر روانشناسِ تبهکاران و مجرمان، سازندگان فیلم را در ارائه ی فیلمی زیبا یاری رسان می شود.

اما یکی دیگر از اجزای مهم و تاثیرگذار این فیلم، موسیقی آن است، موسیقیی که در هر نما، و موازی با احساس غالب بر صحنه، در زیبایی روایت تاثیر غیر قابل انکاری دارد.

اما از دیگر ابزاری که در روایت سراسر هیجان این فیلم نقش کوچکی ندارد، تدوین این اثر است، تدوینی که همواره با ضرباهنگی تند، کشش و جذابیت فیلم را در ذهن مخاطب افزایش می دهد.

همچنین استفاده کوتاه (شاید در حد چند فریم) از نماها، به عنوان فلاش بک یا بازگشت به گذشته، خود در تفهیم روایت و گره گشایی داستان برای مخاطب بسیار تاثیرگذار است.

در آخر باید به فیلمبرداری اثر اشاره کنم. در این فیلم فیلمبرداری نیز، مانند تمامی اجزای آن کاملاً در خدمت روایت است، به این صورت که شما اکثر تصاویری که در صحنه های پرالتهاب می بینید، غالباً سردست و با استفاده از اِستادی کم و در کل پرحرکت هستند.

قاب بندی نماها، از لحاظ زیبایی شناختی دارای فرم و تاثیرگذاری هستند. دید مثل دیگر اجزای فیلم که همگی دست به دست هم داده اند، تا ساعات خوبی را برای مخاطب فراهم کنند.

سروش بیدار


شناسنامه:

نام فیلم: ۸۸ دقیقه

کارگردان: جان آونت

فیلمنامه نویس: گری اسکات تامپسون

بازیگران: آل پاچینو - آلیسیا ویت - لیلی سوبیسکی - امی برنمن - ویلیام فورسایت

تدوین: پیتر ا. برگر

محصول: آمریکا - آلمان - کانادا

سال تولید: ۲۰۰۷


نسخه ای مدرن از داستانهای کهن ایرانی (نقد و بررسی سگ کشی)(سینمای داستانی - نقد و بررسی)

درباره ی فیلمی می خواهم بنویسم، که پس از ده سال سکوت هنری بهرام بیضایی، ساخته شد؛ یعنی (به غیر از دو فیلم کوتاه ) نهمین اثر بلند ایشان «سگ کشی» .

پر واضح است که صحبت در مورد چنین اثری، به علت وجود عناصر مهم و زیبای تشکیل دهنده ی فیلم، که در هم تنیده نیز هستند؛ امر راحتی نیست. اما از آنجا که مفهوم کل روایت، پس از دیدن فیلم، مهمترین نکته ی نشسته در ذهن من بود، پرداختن به فیلمنامه و زیرساخت های فنی و معنایی آن را یکی از بهترین نقاط برای آغاز این نوشته می دانم.

فیلمنامه ی این اثر، برخلاف نسبت هایی که به بهرام بیضایی، مبنی بر وجود رگه های تند فیمینیستی در آثار ایشان داده می شود؛ روایتی است که در آن، هم شخصیت مثبت زن دیده می شود، هم شخصیتی خاکستری از زن که بری از اشتباه و گناه نیست.

انگار این نوشته از توضیح در مورد شخصیت ابتدا گرفت، پس سعی می کنم که به طور کامل، این مقوله را، کالبد شکافی کنم. شخصیت پردازی در این فیلمنامه مثل کلیه ی آثار این فیلمساز، (چه کتاب، چه نمایش، و چه فیلم) از خلق تیپ های سطحی و رو، خالی است و هر شخصیت موجود در اثر، به اندازه ای که بافت دراماتیک اثر می طلبد، بارقه های شخصیتی منحصر به فرد خود را بروز می دهد. البته ناگفته نماند که یکی از زیبایی های شخصیت پردازی، در فیلمنامه سگ کشی، برای من این بود که دیدن رفتار، طرز فکر و کلاً درونیات هر کدام از شخصیت های فیلم ، تصویر برخی از انسان ها، با خصوصیات مشابه (که در پیرامون خود می شناسم) را در ذهنم تداعی می کند، گویی در برخی موارد، شخصیت ها وجهی نمادین یافته تا قشری خاص از جامعه، مد نظر من مخاطب قرار گیرد. مثل قشر بساز و بفروش.

از دیگر نکات برجسته در فیلمنامه، فنونی است که در روایت به کار می رود مثل «فاصله گذاری». زمانی که شما در حال دیدن فیلم هستید، و شاید بعضی اوقات حتی دچار هم ذات پنداری با شخصیت فیلم می شوید، بیضایی با فاصله گذاری های معروف خود، که می شود گفت، با غور در ادبیات کهن و تسلطی که بر شبیه خوانی دارد شکل گرفته. تا از درون رگه ی خرد پردازی و نگاه عقلانی ترا، آگاه کند که بدانی فقط در حال دیدن یک فیلم هستی.

اگر بخواهید بارز ترین نمونه ی این فن روایی را ببینید، باید فیلم «مسافران» را که با این گفته ی «هما روستا» : «ما به تهران می ریم، اما هیچ کدام به تهران نمی رسیم. همگی می میریم.» آغاز می شود، از موسسات تصویری (کلوپ های ویدئویی)، تهیه کرده و ببینید.

از دیگر ویژگی های روایت فیلمنامه، که باز ریشه در شناخت زیاد بیضایی از داستان ها و روایات کهن دارد، روشی است خاص، که اگر بخواهم توضیح بدهم، باید بگویم؛ این شیوه، بسیار نزدیک به داستان های کهن می باشد، به عبارتی روایت قصه در قصه ای، که یک شخصیت واحد (گلرخ کمالی) را در تمامی سطوح روایت می بینیم، گویی هر صحنه برای خود داستانی مجزاست، که در تمامی آنها حضور شخصیت اصلی برجسته است.

همچنین در صحنه ای که طلبکاران ناصر معاصر به مخاطب معرفی می شوند، گویی بهرام بیضایی گوشه نگاهی به داستان در داستان های هزار و یک شب داشته، اما با این تفاوت که در این جا، روایت قصه در قصه، جای خود را به روایت (لوکیشن در لوکیشن) جایگاه در جایگاه داده است، که در آثار دیگر او نیز، شاهد این نوع روایت بوده ایم. در حقیقت نسخه ای به روز شده و نوین از همان سبک روایت هزار و یک شب.

اما در خلال این روایت ، و در هنگام دیدن فیلم، توجهم به مفهومی درونی از اثر جلب شد، که آن را یکی از جوانب مهم معنایی این فیلم، احساس کردم؛ دقت به فرهنگ بساز و بفروش، و نگاه مادی و منفعت طلبی که در جامعه مشغول گسترش است، و شاید متوجه کردن مخاطب به پسامدهایی که این نوع نگاه با توجه نکردن به زیر ساخت های اصلی و درست، نبودِ کیفیت اندیشی مداوم و سودنگری صرف، به وجود می آورد از مفاهیم اصلی فیلم، و حقیقتی تلخ برای من بود.

جالب این جاست، که انگار این حقیقت تلخ را فیلمبردار اثر «اصغر رفیعی جم» که یکی از فیلمبرداران خوب و صاحب نام کشور است، احساس کرده بود. نورپردازی «لو لایت» ، نماهای بیشتر سر بالا، حرکات بسیار پیچیده ی تصویر (که البته به میزانسن کارگردان هم مربوط می شود که بعدتر به شکل کامل توضیح خواهم داد.) حفظ تداوم در کادر درست و استرلیزه بازیگران و به عبارتی دنبال کردن سوژه ها در نماهای بلند، خود دال بر این موضوع بود. تا حدی که می توان، این اثر را یک فیلم «نوآر» ایرانی دانست. از دیگر ویژگی فیلمبرداری این است که نماها و رنگ ها آن چنان شیک نیست ولی با این حال تصاویر شارپ و کاملاً واضح است، البته نه روی پرده های غیر استاندارد و بدی که در این کشور کم هم نیستند.

اما قرار شد که در مورد کارگردانی این اثر توضیح بدهم؛ در ابتدا به همان حرکات پیچیده تصویر و یا به عبارتی میزانسن های گفته شده اشاره می کنم، حرکات بسیار پیچیده که هم در حرکت تصویر به چشم می آید و هم در حرکت بودن مداوم بازیگران، که هم دارای زیبایی هارمونیک و خاصی بوده و هم در نماهای بلند نقش تقطیع نما و ایجاد تصویرهای متنوع، برای جلوگیری از خستگی چشم را، به خوبی ایفا می کند.(هر چند این حرکات نامتعارف نیز باشد.) در این جا باید گفت که این نوع حرکات از هر بازیگر آماتور و نوآموزی ساخته نیست، به همین دلیل است که در این فیلم ما با ویترینی از بازیگران مطرح و باسابقه ی سینما – تئاتر کشور، روبرو می شویم. و تجمع این همه بازیگر نام آشنا را در کنار هم می بینیم. البته، حضور این همه چهره فقط به این خاطر نبوده ، بلکه فراوانی نقش های مهم و نسبتاً کوتاه ولی تاثیر گذار فیلم هم مزید بر علت است، تا این اتفاق شکل بگیرد. تنوع سبک در بازی بازیگران، با توجه به خصوصیاتی که بهرام بیضایی از آنان انتظار اجرا داشته است، خود از نکات مثبت و حتی قوت فیلم است و اگر فیلم فاقد این ویژگی بود، اکثر شخصیت ها ، مثل حاجی نقدی با نقش آفرینی «داریوش ارجمند» با شخصیتی که «عنایت بخشی» آن را خلق می کند یا افرندی و سنگستانی به علت وجود شباهت های نسبی، به یکسان بودن آنها می انجامید و شاید دیگر علتی برای حضور همگی این بازیگران نبود.

با عنایت به این که «بهرام بیضایی» در سبک و سیاق نمایش کهن ایرانی – شبیه خوانی – بسیار غور کرده و اساساً این اعتقاد او که بازی در نمایش ، با بازی در سینما به طور جدی دارای تفاوت های عمده نیست. سببی است تا در فیلم شاهد میزانس ها و بازیگری بسیار نزدیک به تئاتر باشیم و این نکته برای من یکی از ویژگی های آثار «بهرام بیضایی» است، که نه تنها خستگی به همراه ندارد بلکه چشم نواز و جذاب نیز هست.

در آخر باید به تدوین اثر اشاره کنم که دارای ضرباهنگ نسبتاً تندی است که همراه با فضا و احساس غالب بر صحنه، به طور کامل در خدمت باور پذیر سازی روایت است و این نکته را تقریباً در کلیه ی آثار این فیلمساز، به خصوص چهار اثر اخیر وی – شاید وقتی دیگر؛ باشو غریبه ای کوچک؛ مسافران و سگ کشی – بسیار برجسته تر می توانید ببینید و از آن لذت ببرید.

اما همان طور که در ابتدای نوشته آمد، سگ کشی نهمین فیلم بلند بهرام بیضایی است. اما در بیست و هفتمین جشنواره بین المللی فیلم فجر، فیلم برگزیده ی تماشاچیان، فیلمی بود به نام «وقتی همه خوابیم» یعنی دهمین و آخرین ساخته ی بهرام بیضایی تا کنون که در اوایل امسال (اواخر فروردین و اردیبهشت سال 1388) به نمایش عموم گذاشته شد. باید بگویم که دیدن این فیلم، برای کسی که ارزش ها و زیبایی های سگ کشی و دیگر آثار این فیلمساز را شناخته و می پسندد، لذتی مخصوص به خود را خواهد داشت.

خرداد 1388

محمد مهدی داوری

شناسنامه فیلم

نام فیلم: سگ کشی

نویسنده و کارگردان: بهرام بیضایی

مدیر فیلمبرداری: اصغر رفیعی جم

تدوین: بهرام بیضایی

بازیگران: مژده شمسایی ، مجید مظفری، رضا کیانیان، داریوش ارجمند، حسن پورشیرازی، عنایت بخشی، کاظم افرندنیا، حبیب دهقان نسب، باقر صحرارودی، فردوس کاویانی، بهزاد فراهانی، میترا حجار ، جعفر بزرگی ، اسماعیل شنگله و ...

طراح چهره پردازی: فرهنگ معیری

صدابردار: جهانگیر میرشکاری، مهران ملکوتی

تدوین صدا: شهرزاد پویا

موسیقی: صبا خضوعی، وارتان ساهاکیان

طراح صحنه و لباس: ایرج رامین فر

سرمایه گذاران: بهرام بیضایی، بهروز هاشمیان

تهیه کننده : بهرام بیضایی

اجرای طرح: موسسه فرهنگ تماشا



1- فاصله گذاری، در شبیه خوانی که از نمایش های کهن ماست ، از اصول مهم به شمار می رود و در این نوع نمایش مدام این مطلب به مخاطبان تاکید می شود. مثلاً در آغاز شبیه خوانی روز عاشورا، بازیگر نقش شمر می گوید:

نه من شمرم، نه او بن سعد بد اختر نه او قاسم، نه او شهزاد علی اکبر